تبليغاتX
یادمان باشد

یادمان باشد

JavaScript Codes

هم سطر هم سپید

 صبح است
گنجشک محض می خواند
پاییز روی وحدت دیوار
 اوراق می شود
 رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
از خواب می پراند
یک سیب درفرصت مشباک زنبیل می پوسد
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک می گذرد
 بین درخت و ثانیه سبز
تکرار لاجورد با حسرت کلام می آمیزد
اما ای حرمت سپیدی کاغذ
نبض حروف ما
 در غیبت مرکب مشاق می زند
در ذهن حال جاذبه شکل از دست می رود
 باید کتاب رابست
باید بلند شد
 درامتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
 باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف

   

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت21:51توسط سارا | |

   

دوست

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
 و باتمام افق های باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
 و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
 برای اینه تفسیر کرد
 و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
 همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را                                              
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
 برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
 که روبروی وضوح کبوتران بنشیند                 
 و رفت تا لب هیچ
 و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها
 رای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم

              

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت18:4توسط سارا | |

  یادم مياد وقتی راهنمایی بودم معلمم گفت یه انشا درباره هر چی خواستین بنویسین،یه چیز جالب به ذهنم رسید ،دیدم یه روزی یه جایی هستم که دلم میخواست.

انگار اونجا بودم!دیدم یه دختریم با موهای بلند مشکی،چشمم به خورشید بودکه در عین اینکه می تابید گریه می کرد .آسمون دلش ابری بود اونقدر تو دریا گریه کرد که دلم گرفت ازش پرسیدم تو که پهن زمینی،توکه بزرگی و هرچی بخوای برات پهنه ،تو چرا گریه میکنی؟می دونی بهم چی گفت،گفت:خوش به حالت،اگه عاشق بشی عشقت بهت می رسه!اما من قرن هاست که عاشقم!یعنی از روز اول به وجود اومدنم عاشق بودم،اما برای رسیدن به عشقم یه شرط وجود داره اونم آخره زمونه...!می دونی من عاشق ماهم اونم عاشق منه..در واقع من مجنون و اون لیلیه.......!!!من هر روز به امیددیدن اون میام بالا اما اون زودتر از من رفته،خیلی دلم براش تنگ شده،دوست دارم زودتر این فراق تموم شه،به خاطر همین هست که در عین نور و روشنایی دلم گریونه.

می دونین خیلی ناراحت شدم.دلم براش گرفت برای این عشقش!موهام تو این گیروداد خیلی تکون می خورد .انگار می خواست بهم بگه دیگه خورشید رفته الان ماه تو آسمونه راست می گفت یه چند ساعتی می شد که ماه تو آسمون بود وقتی به ساعتم نگاه کردم این قضیه رو فهمیدم.

وقتی به ماه نگاه کردم دیدم اونم داره گریه می کنه،داش ازدلتنگی اش می گفت،میگفت که چقدر خورشید و دوست داره هر روز از ستاره ها سراغشو میگیره،بهش گفتم اون خیلی دوست داره ،خدا بهش گفته آخر زمون بهت می رسه !ماه خیلی خوشحال شد،نه به این خاطر که فهمید آخر زمون بهم می رسن چون اینو میدونست.از این خوشحال شد که کسی حرفشو فهمیده بود.منظورش من بودم!خیلی خوشحال شدم، اینو اون گفت!

باهام کلی از عشق گفت از اینکه وقتی دو نفر عاشق هم میشن دیگه خودشون مهم نیستن،طرف مقابل میشه همه وجودشون،خیلی عشقشون قشنگ بود کاشکی ما هم همینجوری عاشق بشیم.

بلندشدم روی ساحل قدم زدم موهام هنوز تکون می خورد و جای قدمهام روی ساحل مونده بود که دیدم ماه بین ابرا قایم شد...........................................  

          

+نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت21:59توسط سارا | |