|
صبح است
بزرگ بود
انگار اونجا بودم!دیدم یه دختریم با موهای بلند مشکی،چشمم به خورشید بودکه در عین اینکه می تابید گریه می کرد .آسمون دلش ابری بود اونقدر تو دریا گریه کرد که دلم گرفت ازش پرسیدم تو که پهن زمینی،توکه بزرگی و هرچی بخوای برات پهنه ،تو چرا گریه میکنی؟می دونی بهم چی گفت،گفت:خوش به حالت،اگه عاشق بشی عشقت بهت می رسه!اما من قرن هاست که عاشقم!یعنی از روز اول به وجود اومدنم عاشق بودم،اما برای رسیدن به عشقم یه شرط وجود داره اونم آخره زمونه...!می دونی من عاشق ماهم اونم عاشق منه..در واقع من مجنون و اون لیلیه.......!!!من هر روز به امیددیدن اون میام بالا اما اون زودتر از من رفته،خیلی دلم براش تنگ شده،دوست دارم زودتر این فراق تموم شه،به خاطر همین هست که در عین نور و روشنایی دلم گریونه. می دونین خیلی ناراحت شدم.دلم براش گرفت برای این عشقش!موهام تو این گیروداد خیلی تکون می خورد .انگار می خواست بهم بگه دیگه خورشید رفته الان ماه تو آسمونه راست می گفت یه چند ساعتی می شد که ماه تو آسمون بود وقتی به ساعتم نگاه کردم این قضیه رو فهمیدم. وقتی به ماه نگاه کردم دیدم اونم داره گریه می کنه،داش ازدلتنگی اش می گفت،میگفت که چقدر خورشید و دوست داره هر روز از ستاره ها سراغشو میگیره،بهش گفتم اون خیلی دوست داره ،خدا بهش گفته آخر زمون بهت می رسه !ماه خیلی خوشحال شد،نه به این خاطر که فهمید آخر زمون بهم می رسن چون اینو میدونست.از این خوشحال شد که کسی حرفشو فهمیده بود.منظورش من بودم!خیلی خوشحال شدم، اینو اون گفت! باهام کلی از عشق گفت از اینکه وقتی دو نفر عاشق هم میشن دیگه خودشون مهم نیستن،طرف مقابل میشه همه وجودشون،خیلی عشقشون قشنگ بود کاشکی ما هم همینجوری عاشق بشیم. بلندشدم روی ساحل قدم زدم موهام هنوز تکون می خورد و جای قدمهام روی ساحل مونده بود که دیدم ماه بین ابرا قایم شد...........................................
|
About![]()
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
Home
|