شب ایستاده است خیره نگاه او بر چارچوب پنجره من سر تا به پای پرسش اما اندیشنک مانده و خاموش شاید از هیچ سو جواب نیاید دیری است مانده یک جسد سرد در خلوت کبود اتاقم هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است گویی که قطعه ‚ قطعه دیگر را از خویش رانده است از یاد رفته در تن او وحدت بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن سه حفره کبود که خالی است از تابش زمان بویی فساد پرور و زهرآلود تا مرز های دور خیالم دویده است نقش زوال را بر هر چه هست روشن و خوانا کشیده است در اضطراب لحظه زنگار خورده ای که روزهای رفته در آن بود نا پدید با ناخن این جسد را از هم شکافتم رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن اما از آنچه در پی آن بودم رنگی نیافتم شب ایستاده است خیره نگاه او بر چارچوب پنجره من با جنبش است پیکر او گرم یک جدال بسته است نقش بر تن لبهایش تصویر یک سوال
+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت20:13توسط سارا |
|
About
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز میگشود دو چشمان بسته را میشست ککلی به لب آب تقره فام آن بالهای نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش بر چهر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او رازی سرود و موج بنرمی از او رمید خندید باغبان که سرانجام شد بهار دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهارها که بهاری نداشتم خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان گویی میان مجمری از خون نشسته بود می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود